آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه25خرداد92

                                 سلام گل من. امروز صبح موقع گذاشتنت تو صندلی ماشین بیدار شدی و طبق معمول نخواستی بری توش بشینی. بغلم بودی تا اداره بابا. و با اینکه خوابت می اومد نخواستی تو صندلیت بشینی و تو صندلی جلو با گردن کج خوابیدی. موقع رسیدن به مهد هم همش بد اخلاقی می کردی و خلاصه کلی اعصابم خورد شد و با بی حالی تمام اومدم اداره.  دیشب هم به فضل بدخوابی شما نه من و نه بابا درست نخوابیدیم. دیروز تولد صبا بود و رفتیم خونه باباجون اینا. نمیدونی چقدر شما&nb...
25 خرداد 1392

چهار شنبه22خرداد92

                          سلام عزیزترینم. دلم برات تنگ شده.امروز دخترم دوسال و نیمش شده و دقیقاً هم دوساله که میارمش مهد یعنی از 6ماهگی.روزهای اول مهد واقعاٌ برای هر دومون سخت بود ولی حالا که بزرگتر شدی و می تونی با همکلاسی هات بازی کنی مهد رو دوست داری. مخصوصاً خاله هات رو. البته بعضی وقت ها هم که حوصله نداشته باشی بهم می چسبی و حاضر نیستی بری و در این زمانها خاله ساناز به دادمون می رسه و تو رو با ترفند ماهی قرمز تنگ بلور می برت تو کلاس. قشنگم! دوست دارم همیشه شاد باشی. بر من ببخش که مجبورم ساعاتی از...
22 خرداد 1392

سه شنبه21خرداد92

                                                سلام گل خانمم. امروز طبق روال روزهای قبل بیدار شدی و تو ماشین تو بغلم بودی تا اداره بابایی. بعدش هم بابایی شما رو برد یه دور تو اداره ش زدید و برگشتی. بعد هم با همدیگه اومدیم اداره مامان. تو ماشین گفتی:مامانی!بریم مهد من با دوستام بازی کنم. منم گفتم: بله دخترم. برو بازی کن. دختر خوبی باش به حرف خاله گوش کن تا من بیام. خلاصه اومدیم مهد کمی روی تاب بازی کر...
21 خرداد 1392

دوشنبه20خرداد92

                                    گل من سلام. امروز صبح بداخلاق بودی. وقتی داشتیم برای اداره آماده می شدیم بیدار شدی یه نگاهی کردی و چشماتو بستی بعد هر کاری کردم که لباسات رو عوض کنم نزاشتی. بعد بالا و پایین رفتن ها و تمجید خلاصه لباسات رو پوشیدم و به سمت اداره حرکت کردیم. وقتی خواستم تحویل مهدت بدم هنوز خواب بودی و بهونه می گرفتی. بردمت گذاشتمت تو تخت و برای اولین بار بیدار نشدی و خوابیدی. الان دلم پیش توئه عزیزم. دوستت دارم. این روزا تا بابایی می خوا...
20 خرداد 1392

شنبه18خرداد

                                   سلام عزیزم. امروز بعد چند روز تعطیلی اومدیم اداره. صبح که داشتیم برای اداره آماده میشدیم بیدار شدی ولی بی تابی نکردی و تو صندلیت نشستی. وقتی رسیدیم اصرار کردی بریم مهد. رفتیم تو حیاط مهد تا اینکه مربی ها اومدند کمی با تبسم نوه خاله سهیلا تو حیاط الاکلنگ بازی کردی بعد هم با خاله ساناز رفتی کلاست. خواستم از آخر هفته پیش برات بگم. قرار بود تعطیلات بریم شمال که به مامان حاجی اینا سر بزنیم. روز سه شنبه  ساعت 3 صبح ...
19 خرداد 1392

شنبه 18خرداد92

عزیز مادر.خواستم برات چند تا عکس مربوط به زمانی که با باباجون قاسم رفته بودیم پارک ملت برات بزارم... چون دیر رسیده بودیم اول قرار شد بریم ناهار بخوریم بعد ناهار رفتیم پارک اینم چند تا عکس با مشقت فراوان... اینم دوستی که زمان بازدید از باغ وحش باهاش دوست شدی"آنیسا" ...
19 خرداد 1392

یکشنبه19خرداد92

                                       سلام گل من. عاشقتم. همانطور که قبلاً گفتم ما یه هفته تو اردیبهشت با دوست بابا رضا و خانمش رفتیم مسافرت اصفهان و شیراز. مسافرت خوب بود فقط اینکه شما مریض احوال بودی و شاید اگه بزرگتر بودی بیشتر به همه و از جمله خودت خوش می گذشت یه سری از عکاسات رو برات می زارم... این عکس شیراز تو باغ ارم... بعد از یکسری عکس گرفتن این یکی  خوب دراومد ادامه عکس ها رو در ادامه مطلب ...
19 خرداد 1392

یکشنبه19خرداد 92

                              سلام عزیزم. دوستت دارم. عشق من صبح با گریه از خواب بیدار شدی و تا مهد همش تو بغلم بودی و دلت نمی خواست بری تو کلاست. هر چند تا خاله سهیلا رو دیدی رفتی اما بعدش با کشمکشی که بین تو و رایا شد با گریه اومدی بیرون و نمی رفتی. خلاصه اومدیم دم در مهد کمی نشستیم تا راضی شدی بری داخل کلاست الان دلم پیش شماست عزیزم و دوست داشتم الان پیشم بودی و بغلت می کردم. اگه یادت باشه آخرین باری که رفتیم پیش دکترت یا به قول عمو ارسطو باهاش عکس انداختی که  برات تو این پست...
19 خرداد 1392

دوشنبه13خرداد92

                                            سلام گل دختر شیطونم. امروز صبح زود از خواب بیدار شدی و نگذاشتی مامانی پیاده روی شو کامل کنه. همش بهونه می گرفتی که بغلم کن منو ببر مهد و خلاصه از این بی تابی ها. این روزا خیلی لجباز شدی و همه چی رو میخوای با گریه به دست بیاری. صبح خاله رویا رو دیدم می گفت: که دیروز برای تماشای تلویزیون رفتید کلاسشون ولی به حرف خاله گوش نکردی.ازت پرسیدم که به حرف خاله گوش کردی؟ گفتی:نه. خاله رو هم اذی...
13 خرداد 1392